•:*¨`*:•. عاشقانه با خدا .•:*¨`*:•

در زیر نوشته همه يك نام نویسند / من گمشده ی عشق توأم نام ندارم

هرکس که صادق است و کمتر خطا کند / با هر وسیله ای به دل دوست جا کند

این رسم زندگی است که موجود پاک را / در تنگنا گذارد و بس بی بها کند

با هرکه بی ریا در دل را گشوده ای / وابسته گشته مختصری پس رها کند

دردی است اینکه گنبد گردون به سادگی / با نیک خصلتان به همین گونه تا کند

با آن که پر امید به سویت شتافته است / چون زخم خنجری سخن ناروا کند

باور کنید نیست مقام فراتری / از بهر آن که درد دلی را دوا کند

از خود گذشته ای که علی رغم درد خویش / انسان پر غمی به شعف آشنا کند

الحق فرشته ای است مقرب به ذات حق / دور از ریا و مکر که آن پارسا کند

ما مرده محبت و دلهای صادقیم / این لطف گر که دید کسی جان فدا کند

صد ها فرشته بوسه بر آن دست می زنند / کز کار خلق یک گره بسته وا کند

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت23:14توسط ana | |

از مرگ نمیترسم... من فقط نگرانم که در شلوغی آن دنیا مـــــــــــــــادرم را پیدا نکنم...

سرم را نه ظلم میتواند خم کند ... نه مرگ ... نه ترس

                                                       سرم فقط برای بوسیدن دستهای تو خم میشود مادرمـــــــــ

مــــــــــادر! من هرگز بهشت را زیر پات ندیدم.... 

                                                          زیر پای تو آرزوهایی بود که از آن گذشتی به خاطر من

روسری ات را بردار تا ببینم بر شب موهایت چند زمستان برف نشسته است تا من به بهار رسیده ام...

"مـــــــــــــــــادر" نوشته میشود اما "فـــــــــرشـــــته" خوانده میشود..


کارت پستال مخصوص روز مادر

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت12:35توسط ana | |


+نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1392ساعت20:26توسط ana | |

"میدونی بندگی خدا یعنی چی؟ یعنی بچت رو ببری برای خدا قربانی کنی و چاقو رو بزاری و ببری و چاقو نبره"

بخدا گفتم: " بیا جهان را قسمت کنیم، آسمون واسه من ابراش مال تو، دریا مال من موجش مال تو، ماه مال من خورشید مال تو ... ".
خدا خندید و گفت: " بندگی کن، همه دنیا مال تو ... من هم مال تو ... "


التماس دعا

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت10:37توسط ana | |



نگاره: ‏لایک یادتون نره <3‏

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت16:25توسط ana | |

سلام

این عکس گل پسرمه 2سالگیش



+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت14:7توسط ana | |

عکس مذهبی قرآن

بسم الله الرحمن الرحیم

انا انزلناه فی لیلة القدر

و ما ادراک ما لیلة القدر

لیلة القدر خیر من الف شهر

تنزل الملائکة و الروح فیها باذن ربهم من کل امر

سلام هی حتی مطلع الفجر

عکس بین متن متحرک

به نام خداوند بخشایشگر مهربان

ما آن (قرآن) را در شب قدر نازل کردیم

و تو چه می‌دانی شب قدر چیست؟!

شب قدر بهتر از هزار ماه است

فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان هر امری را نازل می‌کنند

شبی است سرشار از سلامت تا طلوع سپیده.

(قرآن کریم، سوره قدر)

********************************************************************


عکس مذهبی ماه مبارک رمضان شب قدر

پروردگارا ! دلهای شکسته و بیقرار عالم را در این شب عزیز به قرارشان برسان

و لذت وعده های خویش را برایشان ارزانی بدار.

آمین یا رب العالمین

التماس دعا

+نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1392ساعت15:33توسط ana | |


عکس مذهبی

گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد

که سکوت میکند تا تو بارها بگویی خدای من . .

خدایا این تویی که همیشه دستهام رو گرفتی

و من هر وقت سردم میشه به گرماش نیاز دارم.

پروردگارا تو بزرگی کن و دستم را رها نکن…..

بزرگیت را بنازم؟ به خدا کم است…..

شکرت بگویم؟ به خدا باز هم کم است…..

صدایت بزنم؟ به خدا باز هم آرام است صدای بنده ات…..

خدای من……خدای من…..

*************************************************


همه روز روزه بودن همه شب نماز کردن/ همه سال حج نمودن سفر حجاز کردن

ز مدينه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن/ دو لب از براي لبيک به وظيفه باز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن/ ز ملاهي و مناهي همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن به خداي راز گفتن/ ز وجود بي نيازش طلب نياز کردن

به خدا که هيچکس را ثمر آنقدر نباشد/ که به روي نا اميدي در بسته بازکردن

                                     شیخ بهایی

+نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1392ساعت15:23توسط ana | |


در هوای سرد زمستان پسر شش ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباس هایش پاره پاره بود.

زن جوانی از آنجا می گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشم های او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش یک جفت کفش و یک دست لباس گرمکن خرید.

آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت: «حالا به خانه برگرد.»

پسرک  سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: «خانم، شما خدا هستید؟»

زن جوان لبخندی زد و گفت: «نه پسرم، من فقط یکی از بندگان او هستم.»

پسرک گفت: «مطمئن بودم که با او نسبتی دارید.»

+نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1392ساعت15:17توسط ana | |



 آمین

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392ساعت16:57توسط ana | |